گنجور

 
شمس مغربی
 

این جوش که از میکده برخاست چه جوش است

این جوش مگر از خم آن باده فروش است

این دیده ندانم که چرا مست و خراب است

وین عقل ندانم که چرا رفته ز هوش است

دل باده کجا خورده ندانم شب دوشین

کاو بیخبر و مست و خراب از شب دوش است

این کیست که دردل گوش دل آهسته سخنگوست

وان کیست که اندر پس این پرده بگوش است

در گوش فلک از مه تو حلقه که انداخت

این چرخ ندانم که چرا حلقه بگوش است

این مهره مهر از چه برین چرخ روانست

بر اطلس گردون ز کواکب چه نقوشست

ای هدهد جان ره بسلیمان نتوات برد

بر درکه او بسکه طیور است و وحوش است

ساکن نشود بحر دل مغربی از جوش

یارب ز چه بادست که در جنبش و جوش است