گنجور

 
شمس مغربی
 

هرآنکه طالب آنحضرت است مطلوب است

محب دوست بتحقیق عین محبوب است

تراست یوسف کنعتان درون جان پنهان

ولی چه سود که چشمت بچشم یعقوب است

دوای درد درون را از درون بطلب

اگر چه درد تو افزون ز درد ایّوب است

مگو که هیچ نداریم ما بدو نسبت

که نیست هیچکسی کاو بدو نه منسوب است

نمونه ایست ز دیوان دفتر حسنش

هرآنچه در ورق کاینات مکتوب است

بحسن چهره او درنگر که بس نکوست

بخط دوست نظر کن که خط او خوب است

ز حسن اوست که در کاینات پیوسته

خراش و ولوله و شور و جوش آشوب است

ز مغربی است که رویش زمغربی است نهان

که مغربی به خود از روی دوست محجوب است