گنجور

 
شمس مغربی
 

حسن روی هر پریرویی ز حسن روی اوست

آب حسن دلبری هر سو روان از جوی اوست

کعبه اهل نظر رخسار جانبخش وی است

قبله ارباب دل طاق خم ابروی اوست

هر کسی گرچه بسوئی روی آرد ولی

در حقیقت روی خلق جمله عالم سوی اوست

مسکن و ماوای جانها زلف مشکینش بود

مجمع مجموع دلها حلقه گیسوی اوست

تابند از وی، طلب او را کسی طالب نشد

جست و جویی گر بود باز از جست و جوی اوست

دست رومی رخش از رنگ خطش قوتیست

برک چشمش در پناه طره هندوی اوست

آنکه از چشم پریرویان بصد افسونکی

دل زمردم میرباید غمزه جادوی اوست

هیچ گویی نیست خالی زان پریرو اینجهان

دل بهر کوئی که می آید فراوان کوی اوست

مغربی زان میکند میلی بکامش زانکه او

هرکرا رنگی و بوئی هست، رنگ و بوی اوست