گنجور

 
شمس مغربی
 

دلا چرا تو چنین بیقرار و مضطربی

چراست نام تو قلب از چه رو منقلبی

بدست کیست عنانت که میکشد هر سو

که هر نفس به دگر سوی و کوی منحرفی

گهی چو چرجی و گاهی چو بحر و گه ساحل

گهی چو جنت و گاهی چو نار ملتهبی

گهی چو دیری و گه کعبه و گه طایف

گهی چو رند خرابات و گاه محتسبی

بهر صفت که نماید جمال روی نگار

برش بسجده درآیی ز راه مقتربی

دلا بگو بدلارام از سر غیرت

چو نیست هیچکس غیرت از که محتجبی

کسی ز سایه خود اجتتاب می‌نکند

منم چو سایه ات از من چرا تو مجتتبی

شعاع مهر بمهر آنچنان که منتسب است

تو همچنان بدلارام خویس منتسبی

نقاب مهر رخت مغربط است در همه حال

بنور روی خود از چشم خویش منقتبی