گنجور

 
شمس مغربی
 

ای هر نفس تافته بر دل ز‌تو نوری

از سرّ توجان یافته هر لحظه سروری

در سایه جان زآتش سودای تو سوزیست

آن نیست که خاص است ظهورت بظهوری

تا پرتو خورشید تو بر کون بتابید

ذرّات جهان را نبود هیچ ظهوری

در جنّت دیدار و تماشای جمالت

باشد ز قصور ار بوَدَم میل بحوری

سرمست چنان است که از صحبت جانان

کاو را ز خود اندر دو جهان نیست شعوری

در خلوت پنهان دل از صحبت جانان

بی‌عالم عشقت نتوان یافت حضوری

ایمغربی از ملک سلیمان چه زنی دم

چون نیست ترا حوصله دانش موری