گنجور

 
شمس مغربی

مرا آن لبت خندان تازه

بتن هردم فرستد جان تازه

بچشم جان تازه هر زمانی

ناید چهره جانان تازه

دهد هر ساعتی طفل دلم را

نگارین شیر از پستان تازه

ز دریای دل و جانم برآرد

دمادم لولو مرجان تازه

برون آید مرا در جان و در دل

هزاران روضه و بستان تازه

نماید هر زمانی معجزی نو

بیارد حجت و برهان تازه

ولیعهد خودش سازد دگر بار

نویسد بهر او فرمان تازه

قدیمی عهد را سازد مجدد

کند با مغربی پیمان تازه