گنجور

شمارهٔ ۱۵۹

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

لب ساقی مرا هم نقل و هم جام است و هم باده

مدامم از لب ساقی بود مجموع آماده

برای عکس رخسارش ولی دارم چو آیینه

که همچون باده و جام است هم صافی و همساده

مرا مستی که از ساقی بود بگذار تا باشد

سر قرابها بسته در میخانه بگشاده

نهان از خویش و بیگانه بروی از دیر و میخانه

لب ساقی می باقی مرا همدم فرستاده

الا ای زاهد عابد من و دیر و تو و مسجد

مرا از نار می زیبد ترا تسبیح و سجاده

ندادی دل بدلداری چه دانی رسم جانبازی

که راه و رسم جانبازی نداند غیر دلداده

بتاب از مشرق جانم الا ای مهر تابانم

مرا بر تخت دل بنشین الا آن شاه شهزاده

توئی چون مردم دیده از آن نامت بود انسان

ولی چون مانده اشکی ز چشم مردم افتاده

ترا در بندگی آزاده چون مغربی باید

که بهر بندگی مردی بباید سخت آزاده



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور