گنجور

 
شمس مغربی

صفت و شکل و دهانش بزبان هیچ مگو

بیقینش چو بدیدی بگمان هیچ مگو

گر مرا هیچ از آن ذوق دهان حاصل شد

بر پی ذوق از آن ذوق دهان هیچ مگو

از میان خوش بکنار آی و بگیرش بکنار

چو گرفتی بکنارش ز میان هیچ مگو

تو که بی نام و نشان هیچ نگشتی در وی

بکسی دیگر ازو نام و نشان هیچ مگو

یار هر لحظه بشکلی دگر آید بیرون

تو بهر شکل که بینیش روان هیچ مگو

حرفهایی که بر اوراق جهان مستورند

هست آنجمله خط دوست بخوان هیچ مگو

آنکه در کسوت هر پیر و جوانست نهان

چون عیان گشت پرریروی جوان هیچ مگو

چون ترا خازن اسرار نهانی کردند

سر نگهدار ز اسرار نهان هیچ مگو

مغربی آنچه توان گفت بهر کس میگوی

وآنچه گفتن نتوان بهمه کس هیچ مگو