گنجور

 
شمس مغربی
 

قطره ائی از قعر دریا دم مزن

ذره‌ئی از مهر والا دم مزن

مرد امروزی هم از امروز گوی

از پری و دی و فردا دم مزن

چون نمیدانی زمین و آسمان

بیش ازین از زیر و بالا دم مزن

چون اصول طبع موسیقیت نیست

از تنا و ناو تاتا دم مزن

درگذر از نفی و اثبات ای پسر

هیچ از الّا و از لا دم مزن

گر بگویندت که جانرا کن فدا

رو فدا کن جان، خود را دم مزن

تا نمیدانی من و مارا که کیست

باش خاموش از من و ما دم مزن

همچو آدم علم اسما را زحق

تا نگیری هیچ ز اسما دم مزن

آنکه عین جمله اشیا گشته است

مغربی را گفت ز اشیا دم‌مزن