گنجور

 
شمس مغربی
 

دیده وام گشته از تو برویت نگرم

زانکه شایسته دیدار تو نبود نظرم

چون ترا هر نفسی جلوه بجنسی دگر است

هر نفس زان نگران در تو بچشمی دگرم

توئی از منظر چشمم نگران بر رخ خویش

که توئی مردمک دیده و نور بصرم

هرکه بی‌رسم و اثر گشت برویش پی برد

من بی‌رسم و اثر ناشده پی می‌نبرم

تا زمن هست اثر، از تو نیابم اثری

کاشکی در دو جهان هیچ نبودی اثرم

نتوان برسر کوی تو کردن پرواز

تا ز اقبال تو حاصل نبود بال و پرم

بوی جانبخش تو همراه نسیم سحر است

زان سبب مرده انفاس نسیم سحرم

یار هنگام سحر بر دل ما کرد گذر

گفت چون جلوه کنان بر دل تو میگذرم

مغربی آینه دل ز غبار دو جهان

پاک بزدادی که پیوسته در او مینگرم