گنجور

شمارهٔ ۱۱۶

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

اگرچه پادشه عالمم گدای توام

تو از برای منی و من از برای توام

جهان که بنده از بندگان حضرت تست

از آن فدای من آمد که من فدای توام

جهان بذات و صفت دم بدم غذای من است

که مت بذات و صفت دم بدم غذای توام

همیشه ذات تو مخفی و مرتدیست بمن

برای آنکه حجاب تو و ورای توام

دوای معلمم و اسم جامع اعظم

از آدم از عظمت بلکه کبریای توام

بروز عرض تو عالم بسوی من نکرد

میان عرصه که هم چیز و هم لوای توام

لقای خویش اگر آرزو کند دیدن

مرا ببین بحقیقت که من لقای توام

نظر بجانب من کن که روی خود بینی

از آنکه آینه روی جانفزای توام

مرا نگر که بمن ظاهر است جمله جهان

چرا که مظهر جام جهان نمای توام

تو بی وساطت من ره بحق کجا یابی

مدار دست ز من زانکه رهنمای توام

بگوش هوش جهان دوش مغربی میگفت

مرا شناس که من مظهر خدای توام



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور