گنجور

 
شمس مغربی
 

اگرچه پادشه عالمم گدای توام

تو از برای منی و من از برای توام

جهان که بنده از بندگان حضرت تست

از آن فدای من آمد که من فدای توام

جهان بذات و صفت دم بدم غذای من است

که مت بذات و صفت دم بدم غذای توام

همیشه ذات تو مخفی و مرتدیست بمن

برای آنکه حجاب تو و ورای توام

دوای معلمم و اسم جامع اعظم

از آدم از عظمت بلکه کبریای توام

بروز عرض تو عالم بسوی من نکرد

میان عرصه که هم چیز و هم لوای توام

لقای خویش اگر آرزو کند دیدن

مرا ببین بحقیقت که من لقای توام

نظر بجانب من کن که روی خود بینی

از آنکه آینه روی جانفزای توام

مرا نگر که بمن ظاهر است جمله جهان

چرا که مظهر جام جهان نمای توام

تو بی وساطت من ره بحق کجا یابی

مدار دست ز من زانکه رهنمای توام

بگوش هوش جهان دوش مغربی میگفت

مرا شناس که من مظهر خدای توام