گنجور

 
شمس مغربی
 

طریق مدرسه و رسم خانقاه مپرس

ز راه رسم گذر کن طریق و راه مپرس

طریق فقر و فنا پیش گیر و خوش میباش

ز پس نظر مکن و غیر پیشگاه مپرس

ز تنگنای جسد چون برون نهی قدمی

بجز حظیره قدسی و پادشاه مپرس

ز اهل فقر و فنا پرس و فسق و فقر و فنا

از آنکه هست گرفتار مال و جاه مپرس

چو چهره شاه عیان گشت طرقو برخاست

تو شاه را دگر از لشکر و سپاه مپرس

چو پا بصدق نهادی و ترک سر کردی

اگر کلاه ربایندت از کلاه مپرس

چو نیست حال من ایدوست بر تو پوشیده

دگر چگونگی حالم از گواه مپرس

گناه هستی او محو کن چو محو توئی

گناه هستی او دیگر از گناه مپرس

چو مغربی برت ایدوست عذر خواه آمد

بلطف درگذر از جرم عذر خواه مپرس