نمود صبح سعادت ز غیب دیداری
طلوع کرد چو خورشید روی دلداری
بهر چه دیده جان دید روی دلبر را
ندیده ایم جز او هیچ یار و اغیاری
بدیر و صومعه دیدم بچشم او او را
گهیش زاهد و عابد گهیش خماری
مدام پیشه او عاشقی و معشوقی است
بحسن خود متعلق بخود گرفتاری
چو آفتاب رخ او نداشت مشرق و غرب
ز جان جمله ذرات سر زد انواری
درون سینه کوهی است منزل آن شاه
چنانکه احمد مرسل ز غیر در غاری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیبایی و محبوبیت معشوقهاش میپردازد که در صبحی دلانگیز و خوشبو، همچون خورشیدی درخشان، ظاهر شده است. او بیان میکند که هیچ یار و دوستی جز این معشوق را در زندگی خود ندیده و تنها به او عشق ورزیده است. شاعر به تمایز بین زاهدی و دینی و حالتهای عاشقانه و مستی اشاره میکند و دلدادگی خود را به معشوق بیان میکند. در انتها، با استفاده از تمثیلی، به عظمت و درونی بودن معشوقش اشاره میکند، که همچون نبی بزرگ در مکانی مقدس سختیها را پشت سر گذاشته و در قلب او ساکن است.
هوش مصنوعی: بامداد خوشبختی از عالم غیب جلوهگر شد و مانند خورشید به زیبایی روی محبوبی ظهور کرد.
هوش مصنوعی: هرچه چشم جان میبیند، جز زیبایی معشوق هیچ یار و دوستی ندیدهایم.
هوش مصنوعی: در دیر و صومعه، او را با چشم خود دیدم؛ گاهی زاهد و عابد به نظر میرسید و گاهی هم به حالت مستی بود.
هوش مصنوعی: او همیشه در حال عشق ورزی و معشوقهداری است و به خاطر زیباییاش به خود گرفتار شده است.
هوش مصنوعی: وقتی چهرهاش همچون آفتاب درخشید، تمام نقاط عالم از نور او روشن شدند و هر ذرهای از وجودش تابناکی خاصی پیدا کرد.
هوش مصنوعی: در دلِ سینه، همچون کوه، مکانی برای آن پادشاه وجود دارد، همانطور که احمد، پیامبر، در غاری از غیرِ خود به آرامش رسیده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا بخانه خمار بر ده بسپاری
دگر مرا به غم روزگار مسپاری
نبیند چند مراده برای مستی را
که سیر گشتم از این زیرکی و هشیاری
مرا به ناله و زاری همیبیازاری
جفای تو بکشم زانکه بس سزاواری
تو را به جان و تن خویشتن خریدارم
مرا به قول بداندیش میبیازاری
به جان شیرین مهر تو را خریدارم
[...]
نبود چون تو مَلِک در جهان جهانداری
نیافرید خدای جهان تو را یاری
خجسته آمد دیدار تو به عالم بر
خدایگان چو تو باید خجسته دیداری
تو راست مُلک و سزاوار آن تویی به یقین
[...]
ز عشقت ای عمل غمزهٔ تو خون خواری
بسی کشید تن مستمند من خواری
مراست عیش دژم تا شدی ز دست آسان
چگونه عیشی؟ با صد هزار دشواری
بدان دو چشم دژم عیش من دژم خواهی
[...]
در آی جانا با من به کار اگر یاری
وگرنه رو به سلامت که بر سر کاری
نه همرهی تو مرا راه خویش گیر و برو
تو را سلامت بادا مرا نگوساری
مرا به خانهٔ خمار بر بدو بسپار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.