گنجور

 
کوهی

دوشم از غیب میرسید خطاب

که ز درد درون بنوش شراب

گفتم ای جان جمله جانها

خوردن می کجا است رای ثواب

گفت هی هی غلط چرا کردی

نیست جز جام و باده روح حجاب

جزو کل چون شنید وصل دلم

ناله کردم که هی بیا به شتاب

آمد آن دلربا و پیش آورد

از لب لعل باده ی عناب

دل کوهی چو دید ساقی را

جاودان الست مست خراب

تو را ای مه سر ماه است امشب

که چشم دیده در راه است امشب

تنم محو است وجان و سینه سر نیز

که جانم پیش از آن شاه است امشب

بزلف خود برآور جانم از تن

که یوسف در تک چاه است امشب

شب بدر است و مهر و ماه قابل

مقام لی مع الله است امشب

از این نوری که امشب تافت بر ما

همه ذرات آگاه است امشب

چون نور از رخ خورشید گیرد

شب اللهست و بالله است امشب

چو کوهی لعل او را در دهان دید

دو عالم پیش او کاه است امشب