گنجور

 
خواجه عبدالله انصاری
 

کنیه ابو اسحاق، از مهینان مشایخ رقة است و فتیان ایشان. با شیخ بوعبداللّه جلا صحبت کرده و بابرهیم قصار رقی، در سنه اثنین و اربعین و ثلثمائه برفته از دنیا. برادروی بوالحسن بن احمد ویرا بخواب دید پس وفات، گفت: مرا وصیتی کن. گفت: علیک بالقلة والذلة الی ان تلقاء ربک و ابرهیم بن المولد گوید: حقیقة الفقران لا یستغنی العبد بشیء سوی الحق. و هم وی گفت: من تولاه رعایة الحق اجل من ان تود به سیاسة العلم. و هم وی گفت: که مرا عجب آیذ از کسی که بشناخت کی ویرا راهیست بخداوند وی، چون زندگانی کند با جز ازو؟ واللّه تعالی می گوید: وانیبوا الی ربکم واسلموا له و هم وی گفت: من قال به افناه عنه و من قال منه ابقاه له. و هم وی گفت: کی فترت پس مجاهدت از فساد است باول، پس کشف از سکونست با احوال.

و هم وی گفته: کی بهاء تصوف فناءتست درو، چون فانی شدی باو باقی کنند ترا ببقاء ابد. از بهر آنرا که هر که فانی شود از حساء خود و حظوظ خود، باقی شود بمشاهدت مطلوب خود، و آن بقاء جاویدیست.

انشدنا الامام لابرهیم المولد

لک منی علی البعادنصیب

لم ینله علی الدنوحبیب

فعلی الطرف من سواک حجاب

و علی القلب من هواک رقیب

و فی ناظری هواک و قلبی

والهوی فیه اربع و مشوب

کیف یغنی قرب الطبیب علیلا

انت اسقمته و انت طبیب

شیخ الاسلام گفت: که ابراهیم مولد گوید: که براس العین بودم در مسجد بابوبکر کتانی و با شیخ بوحفص گیلی جوانی درامد محترق گفت: تیراللّه چه بود؟ شیخ بوحفص گفت: تیراللّه نظر او بود. گفت: نشان او بدل چه بود؟ گفت: اذا تجلی لشیء خشع له ورق، یا گفت:ودن آن جوان نفس برزد و بیفتاد، گوئی هرگز زنده نبود

شیخ الاسلام گفت: که ان جوان محنتی داشت از دیدار، محنت شنودن قرآن پیوست، طاقت نداشت و برفت.

شیخ الاسلام گفت: کی رهی می‌سوزی که من نظارهٔ دوست. ار ترا صبر صفت است، مرا بی‌قراری خوست.

ماذا ترون رمیاً عاش منآمد

متی اعیش اناولسهم فی کبدی

 

اصد کما صد الرمی تطاولت

به مدة ایام و هو قتیل....

 

فصرت اذا اصابتنی سهام

تکسرت النصال علی النصال

 

من صالح السلو یاساً

ادرک صلحاً بلا صلاح

 

یعیش عیش الرمی تمشی

و فیه قاصی من القداح

 

لم یبق منه سو اهبآء

ینسف ذاک الهبا الریاح

شیخ الاسلام گفت: که خالد صفوان را گفتند خطیب عرب، که احنف قیس بچه چیز سید قوم خویش شد؟ گفت: بسلطان او که نفس او زیر دست او بود.

شیخ الاسلام گفت، که بوعبداللّه با کو گفته: کی عبدالواحد بکر گفت که ابرهیم اطروش گفت: که رکوهٔ صوفی کف او ایذ وبالش او دست ایذ، و خزینهٔ او اوایذ.

شیخ الاسلام گفت: که ابراهیم گیلی از زمین گیل بوده پیر بزرگ بود این طایفه را صافی وقت عظیم وقت عظیم و بشکوه شیخ بوالازهر اصطخری گوید نام او عبدالواحد، که شیخ ابراهیم گیلی بعم زادهٔ خویش مبتلا شد ویرا بزنی کرد، باومشعوف شد چنانک بر نتوانست خاست از نزدیک وی از بی‌قراری در دوستی وی و آن سر وقت وی از دست وی بشد، شبی تا روز نشسته بودی باوی. وقتی نیکو سر بکوم فرا کرد، با خود گفت: این چیست که من درانم؟ ارمن باین بآخرت شوم. من که باشم؟ بشب برخاست و غسل کرد و بزارید درو گفت: الهی! توان اولی دل مرا، آن اولی بازده، ای نیک مولی! در ساعت زنرا تب بگرفت روز سدیگر زن برفت. ابرهیم ویرا دفن کرد و با سر وقت خود شد، پای برهنه و سر برهنه شد در بادیه.

شیخ الاسلام گفت: کی قمع قلوب گوش مریدان را السنهٔ این طایفه است. شیخ الاسلام گفت، کی شیخ محمد قصاب مرا گفت بدامغان: «که آن وقت» که اهل کلام فرا دید آمدند درین دیار، من ازان رنجه می‌بودم برخاستم بر شیخ ابرهیم دهستانی شدم، که ازو پرسم، یعنی از مذهب و سخن ایشان. چون در شدم هنوز با او ازان چیز نگفته بودم مرا گفت: محمد! بازگرد. لایعرفه احد غیره. جز از اللّه کسی اللّه نشناسد. و سخن ذوالنون که العلم فی ذات الحق جهل.

شیخ الاسلام گفت: که او را بنتوان شناخت. مگر باو و سخن او، که او را بقرآن و سنت بشناختی، او را بدو بشناختهٔ یعنی شناخت تصدیقی و تسلیمی، بعقل مجرد او را بنتوان شناخت. عقل مخلوقست، همچون بر خودی مخلوق دلالت کند. عقل حیلتست، مایهٔ نور، معرفت و نبیت است. سخن ازو بتوان شنید در شناختن او. هر که درو از وفاتو سخن گوید بپذیر، کی از خود گوید و عقل و قیاس خود بپذیر، که ایمان سمعی است نه عقلی.

شیخ الاسلام گفت: که ابراهیم مرغینانی گفته: آنچه گوش دریابد علمست، و آنچ فهم دریابد حکمتست، و آنچ باو بشنوی، و باو دریابی حیوتست. ابرهیم بن نازویه بوده، کنیت او ابواسحق ز مشایخ نشاپور بوده، باحفص٭ دیده، و بابوعثمان حیری٭ صحبت کرده، و او در فتوت شانی است عظیم، و اکنون در اولاد او همچنان، که یاد برند بجوانمردی. او ابرهیم بن محمد بن سعید ایذ اما از صورت نیکوی وی خوش خواندن وی ویرا لقب کردند به نازویه،