دوشم از صومعه افتاد گذر دیر مغان را
مست و بیهوش بدیدم همۀ پیر و جوان را
ناگهان این سخن از چنگ ز یک گوشه شنیدم
که همی خواند به آواز خوش این بیت عیان را
هر که او عشق به دل جای نداده است چه سودش
که زیان کرده و غفلت همۀ عمر جهان را
عاشق و مست چه پروا کند از سنگ ملامت
شتر ار مست نباشد نکشد بار گران را
ساقیا جام می ام ده که به جز بادۀ گلرنگ
نتوانیم به در برد از این معرکه جان را
یوسف ار مست حقیقت شدی از سنگ ملامت
رو مگردان که بخواهد بشکست شیشۀ جان را