گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

شب به روز آمد بسی کز دل نهادی یاد را

جان ز تن آمد برون بویی ندادی باد را

سر به دیوار سرایت می زنم تا بنگری

زانکه با باز شکاری خوش بود صیاد را

بازوی هجرت قوی در کشتن بیچارگان

چون قصاص افزون فتد عادت شود جلاد را

جان به فریادم برآمد، لیک صد جان آرزو

بشنوی و راه ندهی سوی جان فریاد را

ای که می گویی که وقتی لوح صبرت باد برد

سالها شد تا فرامش کرده ام آن یاد را

این همه خونابه کاشامم همی زین روز بد

بهترین روزی خلل اندازد این بنیاد را

چند گریم چون سیه رویی عشقم از قضاست

آب کی شستن تواند داغ مادرزاد را

تا به سوی گفت شیرین ست، دل خارا و کوه

کندن از ناخن چو گل چیدن بود فرهاد را

نوک مژگان تو در دل ماند خسرو را چنانک

در رگ بیمار نشتر بشکند فصاد را