گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود

جای آن باشد که مردم در میان شیدا شود

من چنین دانم که باشد نسخه ای از روی او

صورتی از آینه خورشید اگر پیدا شود

ماه رویا، کی رسد در آفتاب روی تو

شمع را هر چند سر تا آسمان بالا شود

از تو دل چون آبله خون گشت در دنبال تو

اشک را از بس دویدن آبله برپا شود

من به تنهایی همی گریم، اگر پیدا کنی

هر دری کز چشم من بیرون فتد، درها شود

سبزه تر برکشیدی زان رخ چون آفتاب

راز من چون سبزه می ترسم که در صحرا شود

می خلد بر جان من آن خط که بر لب می کشی

مارکی شیرین شود با آنکه در خرما شود

خسرو، از بهر تو اندر دیده خود جای ساخت

چشم می دارد که در کوی وصالش جا شود