گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

یا رب، آن بالا مگر از آب حیوان ریختند

یا بسی جان کسان بگداختند، آن ریختند

شیره جانهای شیرین برکشیدند از نخست

وین تن نازک ازان شیرینی جان ریختند

هر کجا خوی ریخت از رویت، ملاحت مایه بست

چاشنی گیران خوبی در نمکدان ریختند

زین هوس کز ران یکرانت فرو شانند گرد

آبروی خویش بسیاری که خوبان ریختند

عیش تلخم با خیال لعل جان افزات هست

شربت زهری که در وی آب حیوان ریختند

شعله می خیزد ز گور کشتگانت گاه نور

بس که زیر خاک با دلهای سوزان ریختند

همچو چشم نامسلمان تو بی رحمت نه اند

کافران چین که خونهای مسلمان ریختند

از گناه نیکوان، یارب، مرا سوزی نخست

گر چه آن مردم کشان خونها فراوان ریختند

عاقبت بر روی آب آورد راز بیدلان

گر چه گریه در شب تاریک پنهان ریختند

خسروا، مگری که جز خاشاک بدنامی نرست

دیده های عاشقان هر جا که باران ریختند