گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد

وز تگرگ روح پرور مالش عناب داد

چشم مست او که مژگان را به قتلم تیز کرد

خنجر زهراب داده در کف قصاب داد

هر خدنگ غمزه ای را کاو به شست ناز بست

آن خدنگ اول نشان بر سینه احباب داد

باز آن ابرو کمان غمزه زن قصد که کرد

چشم او باری ز مژگان ناوک پرتاب داد

وین کجا ماند ز چشم و ابرویش زین سان که او

ترک مست کافری را راه در محراب داد