گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

جانا، چو تویی دگر نیاید

مردم ز تو خوبتر نیاید

هم رنگ رخت سمن نگیرد

هم تنگ لبت شکر نیاید

روزی که تو برنخیزی از خواب

خورشید بلند برنیاید

هر ماهی، اگر چو تو شود ماه

با روی تو در نظر نیاید

یک دل نرود ز شست زلفت

کز غمزه صد دگر نیاید

تیری که گشاید اشتیاقت

جز بر دل بی سپر نیاید

سنگی که از آسمان بیفتد

جز به خر شیشه گر نیاید

با خاک درت رواست ما را

گر سرمه به چشم در نیاید

خسرو ز غمت عنان نتابد

تا مرکب عمر سر نیاید