گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

دیدم بسی زمانه مردآزمای را

سازنده نیست هیچ امیر و گدای را

جز باد و دم ترنم این تنگنای نیست

چون غلغل تهی نفس تنگنای را

چندین مکن دماغ به کافور و مشک، تر

بر عاریت شناس کف عطرسای را

در خود مبین به کبر که از بهر عکس کار

اینها بس است بهره تن خودنمای را

قرب مملوک نیست مگر دون و سفله را

اینجا مبین تو مردم والاگرای را

جایی که جای بر سر شاهان مگس کند

نبود محل اوج پریدن همای را

آنان که گفته اند طلاق عروس کون

کابین این عروس دهند این سرای را

ای توسنی که همت عالی خطاب تست

بشکن به یک لگد فلک دیوپای را

تاریکی زمانه چو روشن کند به مهر

صفوت چو نیست آدمی تیره رای را

بی زادن بلا چو نباشد، چه ساختند

کشت سراب این فلک فتنه زای را

روزی که می رود مشمر، خسروا، زعمر

الا همان قدر که پرستی خدای را