گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

صد بلا افتاد و صد فتنه بخاست

عاشق بیچاره را عبرت کجاست

دی دل دیوانه ما گم شده ست

بر درش آن خون که بینی آشناست

زلف پستش کارفرمای اجل

چشم مستش چاشنی گیر بلاست

کافرا، محراب ابرو کج مکن

که به زاری چشم خلقی در دعاست

نرخ جانها سخت ارزان شد، بلی

عهد تست و روز بازار جفاست

با چنان بادی که خوبان داشتند

پیش تو از هیچ کس گردی نخاست

بیدلان را طعن رسوایی مزن

هیچ کس دانی که خود را بد نخواست

عاشق و رندست از تشویق تو

هر کجا گوشه نشین و پارساست

هر زمان گویی که حال دل بگوی

آن کسی را گوی، کو را دل بجاست

گفتی اندر سینه تنگ تو چیست؟

داغهای دوستان بی وفاست

خسروا، مشغول یاران شو به زود

کز برای شب همه غم پیش ماست