گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

با غمت شادی جهان هوس است

شادی من همین غم تو بس است

از دهان تو چون نفس نزنم

مر مرا بیم تنگی نفس است

نیم خال لب توام بکشد

زهر اگر خود همه پر مگس است

از سر خشم، اگر بخایی لب

بر لبت بوسه دادنم هوس است

گر کسی بردر تو جوید بار

چند گویی که بار او چه بس است

همه شب گرد کوی او گردم

هر که بیند گمانش برعسس است

بنده خسرو به ناله در ره عشق

کاروان غم ترا جرس است