گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

باز روی تو خون آلوده و جعد تو تر است

زلف مشکین ترا باد صبا جلوه گر است

گل دمد در چمن حسن تو از خندیدن

مگر اندر سر زلف تو نسیم سحر است

تا بزیر و زبر رخ گل و سنبل داری

سنبل و گل شده از روی تو زیر و زبر است

هر که دید آن خط تو غالیه دارند از اشک

خال مشکین تو خود غالیه دان دگر است

نگشاید مگر آن لحظه که لب بگشایی

جعد شکر که گره بر گره از نیشکر است

وصل تو هیچ فراموش ز دل می نشود

گوییا لطف ملک زاده خورشید فر است