گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ای بیغم از دل من، بسیار شد جدایی

شادی به رویت ار چه بر غم کنان نیایی

گفتی، رهات کردم از خنجر سیاست

دل سوختی و جانم آتش برین رهایی

داند چگونه باشد شبهای دردمندان

آن کس که خفته یک روز بر بستر جدایی

شبهای عاشقان را شمع مراد نبود

رسوای شهر و کو را چه جای پارسایی

خورشید آسمان را چون کم توان رسیدن

بر جای رقص می کن، ای ذره هوایی

در حسرت جمالت جانم به لب رسیده

ای دستگیر جان ها، آخر بگو، کجایی؟

آن من نیم که باشم در ملک وصل خسرو

بگذار تا به کویت خوش می کنم گدایی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.