گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

رخ خوبت به چه ماند، به گلستان و بهاری

چشم مست تو بدان نرگس رعنای خماری

می روی در ره و می گردد جان گرد سر تو

هم بدان گونه که گرد سر گل باشد خاری

تیغ بگذار که باری حق عشقت بگذارم

گر نه آنی تو که با ما حق صحبت بگذاری

بیهده ست این که سر کوی تو باران دو چشمم

کز وفا خوشه نیابم که تو این تخم بکاری

شادمانم به غمت گر چه دل سوخته خون شد

شاد بادا دل تو گر چه ز ما یاد نیاری

صید آن چشم شدم، گر کشدم نیست ملامت

گر بجویند ز ترکان دیت خون شکاری

ای خیال رخ آن یار جدامانده درین دل

او چون مهمان نرسد، خانه به صورت چه نگاری؟

ای که بی فایده پندم دهی، آن روی ندیده

گر ببینیش تو هم گوش به آن پند نداری

آبگینه ست دل نازک بی طاقت خسرو

بشکند وه که چنین گر تو ز دستت بگذاری

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.