گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

نگارین مرا شد نوجوانی

که نو بادش نشاط و کامرانی

خطش پیرامن لب، گوییا خضر

برآمد گرد آب زندگانی

بمیرم بر سر کویش که باشد

سگان کوی او را میهمانی

نه بر رویت خطت، ای آیت حسن

که هست آن فتوی نامهربانی

من از باغ تو گر برگی نبندم

تو باری بر خور از شاخ جوانی

غمی چون کوه بر جانم نهادی

تو باقی مان که من بردم گرانی

چه یارد گفت در وصف تو خسرو

که هرچ اندر دل آرم، بیش از آنی