گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

نگارا، روز عیش و شادمانیست

هوای سبزه و صوت و اغانیست

مرا بی تو چه جای زندگانیست

که دل بی عشق و جان بی شادمانیست

ز چشم خویش ترسانم به رویت

که عشقت سرنوشت آسمانیست

ز بدخویی جگر خون کرد چشمت

مگر بد خوئیش از ناتوانیست

چرا دل برد و منکر گشت زلفت

که بر هر موی او از خون نشانیست

مزن مژگان زهرآلوده بر من

عنایت کن که وقت مهربانیست

همه کس همنشین تست جز من

که مرگم همنشین زندگانیست

کمر را با میانت عهد بندیست

سخن را با دهانت کامرانیست

فغان من به گوش خویش بشنو

که بزمت را نوای خسروانیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

جمال‌الملک شمس‌الدین جهانیست

که از هر نعمتی او را نشانیست

جهانی گفتم او راوین غلط بود

که هر مویی ز شخص او جهانیست

کفش و زجود بحری وین چه بحریست

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

بخوبی هیچکس چون یار ما نیست

ولیکن در دلش بوی وفا نیست

چه سود ار تنک شکر شد دهانش

که یک شکر ازان روزی ما نیست

نخواهم بست دل در وصلت ایماه

[...]

خاقانی

خطی مجهول دیدم در مدینه

بدانستم که آن خط آشنا نیست

بر آن خط اولین سطری نبشته

که جوزا نزد خورشید سما نیست

به جان پادشا سوگند خوردم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه