گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

ای سمن نامه وفا بستان

نسخه زان روی دلربا بستان

وی بنفشه ز رشک طره تو

کوژپشتی بر او عصا بستان

خاک او توتیا شد، ای نرگس

دیده بفروش و توتیا بستان

گر توانی بدو رسانیدن

یک سلام از من، ای صبا، بستان

پس بگو کز دو چشم فتنه پر است

بده انصاف ما و یا بستان

روی چون ماه را به چرخ نمای

هفت آیینه رو نما بستان

به غلامی بخر مرا از من

وز دو چشم خودش بها بستان

پس به چشم خیال خود بفروش

لیکن از چشم خود رضا بستان

دل ببردی و جان همی خواهی

گر بخواهی ستد، بیا بستان

زر چه جویی، ببین رخ زردم

وز غم خویش کیمیا بستان

نامه ما اگر نمی خوانی

قصه باری ز دست ما بستان

داد خسرو ز دست قصه هجر

از برای خدای را بستان