گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

خمار و خواب و چشم کافرش بین

شکنج و پیچش زلف ترش بین

دل پاکان و جان پارسایان

هلاک غمزه های ساحرش بین

چو غوغای مگس در خانه شهد

نفیر مستمندان بر درش بین

به جای آب اگر ساکن ندیدی

درون پیرهن سیمین برش بین

بتا جعدت پر از دلهاست خواهی

گره بگشا، به هر مو اندرش بین

همه شب باده نوشیده ست تا روز

هنوز آن خواب مستی در سرش بین

بدیدم یک رهش، دیوانه گشتم

دلم گوید که بار دیگرش بین

دلم را سوختی ور باورت نیست

درونم چاک کن، خاکسترش بین

چو گوید خسرو از غم گریه چشم

ز خاک پای شاه کشورش بین