گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ماهی رود و من همه شب خواب ندانم

وه این چه حیات است که من می گذرانم

گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»

من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟

یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن

تا قصه اندوه توام پیش تو خوانم

بوده ست گمانم که ز دستت نبرم جان

جاوید بزی تو که یقین گشت گمانم

پرسی که بگو حال خود، ای دوست، چه پرسی؟

آن به که من این قصه به گوشت نرسانم

نی ز آن منی تو، چه برم رشک ز اغیار

بیهوده مگس از شکرستان که رانم؟

تا چند دهی درد سر، ای اهل نصیحت

من خود ز دل سوخته خویش به جانم

زان گونه که ماندی تو درین سینه، هم اکنون

مانی تو درین سینه و من بنده نمانم

گویند که «خسرو، تو شدی خاک به کویش »

ناچار چو رفتن به درش می نتوانم

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.