گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

بر جمالت مبتلایم، چون کنم؟

من به عشقت برنیایم، چون کنم؟

لاف عشقت می زنم، جانا، ولی

پس فقیر بینوایم، چون کنم؟

گفتی «از کویم برو، بیگانه باش »

با سگانت آشنایم، چون کنم؟

سر به شاهان در نمی آرد حریف

من که درویش و گدایم، چون کنم؟

روزگاری شد که از لعل لبش

کشته یک مرحبایم، چون کنم؟

خسرو بیچاره می گوید به صدق

«عاشق روی شمایم، چون کنم؟»