گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

فرخ آن روز که دیده بر رخت باز کنم

تو مرا جانب خود خوانی و من ناز کنم

چند گویی که «تو می نال که من می شنوم »

این نه چنگ است که پیش تو چو مه ساز کنم

سالها شد که نیابم خبر و در کویت

دل بیرون شده را آیم و آواز کنم

باغبانا، ز تو گه گه بود ار فرمانم

بلبلم بر سر خود آیم و پرواز کنم

بهر دلبستگی، ای دوست، ره بد بگذار

این گره من نتوانم که دگر باز کنم

خلق از صحبت من غمزده گشتند، از آنک

هر کجا شینم و غمهای خود آغاز کنم

ابر را مایه کم آید گه باریدن آب

گرنه در گریه خون با خودش انباز کنم

دل به قلب زدن برد به یک داو وکنون

جان هم اندر سر آن چشم دغاباز کنم

خسروا، جان و دل و تن ز تو بیگانه شدند

دیگران را، چه غم، ار محرم این راز کنم