گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

آبادتر آن سینه که از عشق خراب است

آزادی آن دل که در آن زلف تاب است

کو غمزده ای تا کند از ناله من رقص

کاین نامه من زمزمه چنگ و رباب است

جستم به سؤال آب حیاتی ز لب دوست

او بر شکنان گشت ز من کاین چه جواب است

ای آنکه به فردوس نبینی به لطافت

من دانم و کز تو بر این دل چه عذاب است

در پیش دل خویش هر افسانه که گفتم

گفتنی که فسونی ز پی بستن خواب است

وان سبلت زاهد که به تسبیح بریدی

زانست که امروز مگس ران شراب است

گر لعن تو احیا کندم، دیر شد این دیر

ز آمد شد سلطان خیال تو خراب است

ده پاره مکن از پی نقل غم خود را

کاخر دل مسکین من است، این نه کباب است

خسرو که غریق است به تسلیم که ما را

کشتی نه و مقصود بر آن جانب آب است