گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

آن سخن گفتن تو هست هنوزم در گوش

وان شکر خنده شیرین تو از چشمه نوش

گریه می آیدم از دور به آواز بلند

که ازان گریه نمی آیدم آواز به گوش

سر و قد، از چمن سبز به بیرون چه روی؟

سر برون نازده از لاله تر مرزنگوش

دوش در خواب بدیدم رخ چون خورشیدت

نیم شب روز شد از شعله آهم شب دوش

ای به خشم از بر من رفته و تنها خفته

چشم را گوی که چندین طرف خواب بپوش

خسروا، گرم برون می دودت خواب از چشم

دیگ دل شد مگر از پختن سودا خاموش