گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

نو بهار است و گل و موسم عید ای ساقی

باده نوش و گذر از وعد و وعید ای ساقی

روز محشر نبود هیچ حسابش به یقین

هر که در کوی مغان گشت شهید ای ساقی

گشت پیمانه چو تسبیح روان در کف شیخ

تا ز لعل تو یکی جرعه کشید ای ساقی

حاصل از عمر ندارد به جز از حسرت و درد

هر که عید است ز میخانه بعید ای ساقی

آنکه در کوی محبت قدم از صدق نهاد

دگر او پند ادیبان نشنید ای ساقی

بار ها کرده بدم توبه ز می باز مرا

چسم مست تو به میخانه کشید ای ساقی

زاهد از شرم تو دایم سر انگشت گزد

جز در میکده جایی مگرید ای ساقی