گنجور

 
کمال خجندی

ذاکر حق که دل روشنت از بیداریست

همدم صبح سحر خیز و خنک جان و تنت

گر تو در ذکری و فکری شده زانسان مشغول

که دگر باد نیاید زمن و حال منت

من هم از فکر نیم خالی و از ذکر دمی

گو بذکر توام و گاه بفکر دهنت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

شده ام بسته گیسوی شکن پر شکنت

مکش ای گل که بگردن نفتد خون منت

غایت لطف تن از چشم منت کرد نهان

این چه جورست که من می کشم از لطف تنت

خاک گشتم که مرا سایه ات افتد بر سر

[...]

طغرای مشهدی

پیرهن بس که خوش اندام شد از بوی تنت

گل شود سرو چو آید به برش پیرهنت

مزه بزمگه باده به کامش نرسید

تا لب جام نشد بوسه ربای دهنت

نشوم از تو جدا، همچو گل از نکهت خود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه