گنجور

شمارهٔ ۹۶۹

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

ای بوده با تو ما را خویشی و آشنائی

با آشنای خویشت تا چند بی وفائی

دل میدهد گواهی کز ما دلت ملول است

آری تو راست فرمان باری تو جان مائی

ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و سلطان

گر لطف می نمائی اور جور می فزانی

گر عاقلی و مجنون بگذار عشق لیلی

در عاشقی رها کن ناموس و پارسائی

نزدیک تر ز جانی نزدیک ما و با ما

چون ماه روی خود را از دور می نمائی

آیا بود که یک شب ناخوانده بی رقیبان

چون بخت ناگهانی ناگه ز در درآنی

بی خواب و خوردم از غم ای بخت من چه خسبی

چون نیست بی تو عمرم ای عمر من کجایی

بیچاره ای که باشد همچون کمال بی دل

در محنت غریبی در قصه جدایی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید