گنجور

شمارهٔ ۹۶۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

ای آفتاب روی تو در اوج دلبری

پروانه چراغ رخت شمع خاوری

سودای زلف تست که روزم سیاه کرد

تا خود به حسن رونق خورشید می بری

زاف است آنکه حلقه زند گرد آفتاب

با مشک می دمد ز بناگوش مشتری

بالای دل فریب تو گویم به راستی

سرویست گلعذار به بستان دلبری

دیباچه صحیفة حسن و لطافت است

بر صفحه جمال نر آن خط عنبری

روشن شود مراد دل من هر آینه

آن دم که روی خویش در آئینه بنگری

جائت چگونه خوانم جانم فدای نست

عمرت چگونه گویم کز عمر خوشتری

اشکم به آب دیده گواهی می دهد

خونی که ریخت جادوی چشمت به ساحری

سوی کمال مرحمتی کن به وصل خویش

کز حد گذشت جور و جفا و ستمگری



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.