گنجور

 
کمال خجندی
 

ای آفتاب روی تو در اوج دلبری

پروانه چراغ رخت شمع خاوری

سودای زلف تست که روزم سیاه کرد

تا خود به حسن رونق خورشید می بری

زاف است آنکه حلقه زند گرد آفتاب

با مشک می دمد ز بناگوش مشتری

بالای دل فریب تو گویم به راستی

سرویست گلعذار به بستان دلبری

دیباچه صحیفة حسن و لطافت است

بر صفحه جمال نر آن خط عنبری

روشن شود مراد دل من هر آینه

آن دم که روی خویش در آئینه بنگری

جائت چگونه خوانم جانم فدای نست

عمرت چگونه گویم کز عمر خوشتری

اشکم به آب دیده گواهی می دهد

خونی که ریخت جادوی چشمت به ساحری

سوی کمال مرحمتی کن به وصل خویش

کز حد گذشت جور و جفا و ستمگری