گنجور

 
کمال خجندی

بینم ابروی تو پیوسته مه نو گه گه

آن نبودست که گویند بقله الحرمه

دارم از مهر تو گه روشن و گه تیره دو چشم

تا سر زلف سیه داری و رخسار چو مه

چون روی تشنه دلا جانب سیمین ذقنان

پای بیرون منه از ره که بیفتی در چه

باش تا نغمه نی گوش کنیم ای صوفی

چند بانگ نو و فریاد تو الله الله

لاف زد گل بتن نازک تو زیر قبا

خواست عذر گنهش لاله و برداشت کله

ای خوش آن دم که ببوسیدن رخسار و لبت

شمع بنشانم و پیش تو نشیئم آنگه

گفته های تو که با آن زده سکه کمال

هفت هفت است ولی چون زر خاص ده ده