گنجور

 
کمال خجندی
 

که خبر برد به بار از من مبتلای غمگین

که لبش بریخت خونم به بهانه های رنگین

شب هجر دلفروزان چو سحر ندارد امشب

تو هم ای چراغ مجلس به امید صبح منشین

سر ما دگر نخواهد بوجود آستانت

که بخواب هم ببیند همه عمر نقش بالین

بسمنبران بستان ببر ای صبا پیامی

که به بلبل خوش الحان مکنید ناز چندین

اگر آیدم به خلوت چو تو سرو گلعذاری

نکنیم میل صحرا و تفرج ریاحین

دل ازین کمند سودا عجب ار خلاص یابد

مگر آنکه تو گشانی گرهی ز زلف مشکین

چه غریب التفاتی به کمال اگر نمانی

که کنند پادشاهان نظری به حال مسکین

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.