گنجور

 
کمال خجندی

دوستان مرحمتی بر دل بیچاره من

که برفت از بر من بار ستمکاره من

دل نهادم من مسکین به هلاک تن خویش

چه کنم در غم او نیست جز این چاره من

وای بر جان من از بی کسی و تنهانی

گر نبودی غم او مونس و غمخوارة من

هوس لعل لب او به خرابات مغان

کرد صد باره گرو خرقه صد پاره من

ای صبا گر گذر از کوی دلارام کنی

باز پرسی خبری زآن دل آوارة من

دارم امروز سر آنکه کتم جانبازی

تا قدم رنجه کند دوست به نظاره من

گر نیاره به زبان سوز تو چون شمع کمال

خود گواهست بر او گونه رخسارة من