گنجور

شمارهٔ ۸۵۱

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دل من عاشق باریست که گفتن نتوان

روز و شب در پی کاریست که گفتن نتوان

این همه چهره که کردیم به خونابه نگار

از غم روی نگاریست که گفتن نتوان

دیده زاندم که زخون خاک درت شست به اشک

بر دل از دیده غباریست که گفتن نتوان

دامنه چون تو گلی کی به کف آرم که رقیب

در تو آویخته خاریست که گفتن نتوان

چشم خونریز ترا دوش به خونم که بریخت

در سر امروز خماریست که گفتن نتوان

با نوای سنگدل از من که رساند که مرا

بر دل از هجر تو باریست که گفتن نتوان

سهل مشمر که به زلف تو در افتاد کمال

که درین دام شکاریست که گفتن نتوان



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید