گنجور

شمارهٔ ۸۱۸

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

امروز بحمدالله فارغ شدم از دشمن

دشمن چه تواند کرد چون دوست بود با من

آورد صبا بویی از مصر سوی کنعان

یعقوب صفت ما را شد دیده بدان روشن

چون غنچه دل بشکفت از بوی نسیم وصل

خار غم هجران را از دیده روان بر کن

در مانظری می کن با ما سخنی می گو

تا کور شود حاسد تا لال شود دشمن

وقت طرب و عیش است ای زاهد دعویدار

رو شیشه دعوی را بر سنگ ملامت زن

بی درد نباید بود بی عشق نباید زیست

تا عقل بود در سر تا روح بود در تن

وارست کمال از غم تا گشت میان خلق

معروف به قلاشی مشهور به می خوردن



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.