گنجور

 
کمال خجندی
 

یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودم

مشکین نفس برآمد آن دم ز سینه دودم

بیمی ز جان فشانی هیچم نبود چون شمع

آن شب چو آب دیده از سر گذشته بودم

من در لطافت آن گوی ذقن چه گویم

تا دیدمش ربوده از خویش در ربودم

چندانک مهر و کینته با من فزون و کم شد

در صبر و بیقراری کم کردم و فزودم

ساقی مریز جرعه تا محتسب نه بیند

داغ شراب گلگون بر خرقه کبودم

از بانگ چنگ کارم شد صد بریشم افزون

تا سوی باده نوشان در پرده ره نمودم

رفت آنکه بی تو دیگر چشم کمال خسید

آن خواب بود گوئی وقتیه که میغنودم