گنجور

 
کمال خجندی
 

ای ابتدای دردت هر درد را نهایت

عشق ترا نه آخر شوق ترا نه غایت

ذوق عذاب تا کی بیگانه را چشانی

از رحمت تو ما را هست این قدر شکایت

در ماجرای عشقت علم و عمل نگنجد

آنجا که نه تست چه جای این حکایت

در پیش دانش تو چون طفل راه نادان

پیران با کرامت مردان با ولایت

که تو نی نبی را معلوم و نی ولی را

معلوم این قدر شد از جبرئیل و آیت

گر دفتر حدیثم پرخون دل نبودی

این گفته ها نکردی در هر دلی سرایت

دانی کمال چون رست از تیره روزگاران

سر بر زد آفتابی از مشرق عنایت