گنجور

شمارهٔ ۷۸۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

ما درین شهر به دام صنمی در بندیم

که به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم

در غم فرقت او ناله کنان با دل ریش

گه گهی زار بگرییم و گهی می خندیم

همچو پرگار ز باریم جدا سرگران

تا درین دایره کی باز به هم پیوندیم

از دل سوخته ما چه خبر دارد شمع

بیش ازین نیست که در گریه به هم مانندیم

یک ره از باد صبا پرس که ما دلشدگان

جمع در حلقه آن زلف پریشان چندیم

شرح آن زلف پراکنده دراز است مپرس

بهتر آنست کز آن قصه زبان در بند یم

گرچه رندیم و نظر باز مکن عیب کمال

این هنر بس که نه صوفی و نه دانشمند بم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید