گنجور

 
جامی

ما به راه طلب وصل تو نعل افکندیم

وز لب لعل تو دندان طمع برکندیم

دور پرگار فلک رسم جدایی انگیخت

تا درین دایره کی باز به هم پیوندیم

کس گرفتار مبادا به ملاقات رقیب

نپسندیم به کس آنچه به خود نپسندیم

با تو بودیم چو تن همنفس جان یکچند

زنده اکنون به مددگاری آن یکچندیم

استینها ز دو ساعد بودت صره سیم

دست بگشای که بس مفلس و حاجتمندیم

نیست بهر غرضی بودن ما در کویت

با سگان تو به زنجیر ارادت بندیم

دی گذشتی به من و سایه سرو تو فتاد

ما چو جامی ز وصالت به همین خرسندیم

 
 
 
کمال خجندی

ما درین شهر به دام صنمی در بندیم

که به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم

در غم فرقت او ناله کنان با دل ریش

گه گهی زار بگرییم و گهی می خندیم

همچو پرگار ز باریم جدا سرگردان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه